اهل دزفول بود و توی جبهه فرمانده. بچه شوخ طبعی بود. موشک خورده بود به خانهشان و همه شهید شده بودند.
یکی رفته بود خبر بدهد. کلی در باره شهادت و فضیلت آن سخنرانی کرده بود. طرف هم طاقتش طاق شده بود، گفته بود:« اصل حرفتو بزن.»
جواب داده بود که (( خانوادهات توی موشک باران مجروح شدهاند و باید برگردی دزفول.))
- خوب از اول بگو. فکر کردم شهید شدن. چرا این جوری حرف می زنی؟ کار دارم، باید بمونم.
- راستش زخمی نشدن، شهید شدن.
- خوش به سعادتشون. حالا دیگه اصلاً بر نمی گردم؛ نمی تونم بر گردم.
.
.
بر هم نگشت، هیچ وقت.
برچسب:
نویسنده: elshan