خرید بک لینک

اهل دزفول بود و توی جبهه فرمانده. بچه شوخ طبعی بود. موشک خورده بود به خانهشان و همه شهید شده بودند.

یکی رفته بود خبر بدهد. کلی در باره شهادت و فضیلت آن سخنرانی کرده بود. طرف هم طاقتش طاق شده بود، گفته بود:« اصل حرفتو بزن.»

جواب داده بود که (( خانوادهات توی موشک باران مجروح شدهاند و باید برگردی دزفول.))

- خوب از اول بگو. فکر کردم شهید شدن. چرا این جوری حرف می زنی؟ کار دارم، باید بمونم.

- راستش زخمی نشدن، شهید شدن.

- خوش به سعادتشون. حالا دیگه اصلاً بر نمی گردم؛ نمی تونم بر گردم.

.

.

بر هم نگشت، هیچ وقت.


برچسب: نویسنده: elshan تاريخ: شنبه 6 مهر 1392 ساعت: 18:41

صفحه بندی