توی خودش مچاله شده بود...به ساعت شماته دار روی دیوار زلزده بودو ساعت های نبودنش را هی می شمارد.
دستش را گذاشته بود روی شکمش که باردار دلتنگی هاش بود...
که هی لگد می پراند و هی نبودنش را به رخ می کشید...
ساعتهای بی پدر هی می گذشتند بی آنکه بدانند چقدر قرار است یکی صبح که شد...سرد شود،تلخ شود و آدم دیگری شود
برچسب:
نویسنده: elshan
تاريخ: دوشنبه
8 مهر
1392 ساعت: 12:53